X
تبلیغات
گمنام مثل پــدرم
ایــن جا مــادری چشــم به راه است

مــــادر...

مــــي آيــم، فقط غصــه نخــور...

كمـــي ديـــر ميشود، ولـــي... مي آيـــم




سَبـُک بـود  تـابـوتهــایتـان را میگــویـم.....

 خیلــی سبــک ... وقتــی دسـت بـه زیـر تـابـوتهــایتـان گـرفتــم
 
 حرفی بـرای گفتن نـداشتم از سنگینی بار امانتی که بر دوشم گذاشتید

 و شمــا دیــدیــد لـرزش دستـانـم را چـه میگفتــم بـا دستـانِ خــالی ؟

 انتـظار داشتیــد از راهِ نـاتمـامتـان میگفتــم ؟ انتــظار داشتیــد بگــویم همــه چـی آرام اســت ؟

آخــر اینجــا هیــچ چیــزی آرام نیســت ... نـه دلـم ...نـه روحــم ....آشفتـه ام ، آشفتــه

اینو گــوش بدین ( + )
+نوشته شـــده در ساعــت13:54 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
یــک دامـــن اشکـــ

میگــفت وقتـــی پیکــر یکی از شـهداء رو آوردن.. . دختــرش تابـــوت رو باز کرد

و هــــی دنبال یه چیـــزی میــگشت ...

یه دفعه انگشت دست ب ا ب ا رو پیـــدا کرد و هی انگشت رو میکشید

رو ســـرش و میگفت : 20 ساله ب ا ب ا م دست رو ســـرم نکشیده...



وقتی که دوست دارم بـــروم یک جـــا که جز خــدا نباشد و فریاد بزنم

بـــــابـــــا

تا جبران 25 ســال  صــدا نکردنت بـاشد و تو یک بــار و فقط بـرای یک بار بگــویی

جــــــــــــان بـــابــــا . . .



+نوشته شـــده در ساعــت17:9 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
یــــه عـــــید بــــــی " ب ا ب ا ی " دیـــــگه


" او "

شــــب عــــید

فقـــــط دلـــــش میـــــخواست " ب ا ب ا " داشـــــته بـــــاشـــــد.

همیـــــن. . .



+نوشته شـــده در ساعــت17:34 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
من هنوز هم که هنوز است خاکستر می شوم ...


دِلـَتــ که هوای بـ ـابـ ـا را بکند

دیـگر نـه کـربـلا مـی خواهی نـه عـاشـورا

فقط چـشمانــــت خـرابـه شـام مـی بـیـند

و دخـتـری کـه آرام بـ ـابـ ـا را نـ ـاز مـی کـرد



راستی قرار نیســــت بیایی ؟

مدت هــــاست

که بــــرای آمـــدنت

اســــــفند دود کــــرده ایم ...بـ ـابـ ـا



+نوشته شـــده در ساعــت18:40 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
اشـــک هایم را بــرایت پست کرده ام


ســـلام ب ا ب ا



مـــی گویــــند ...

گلـــوله پـــشت گـــلوله خوردی

تا قـــد بکـــشی

مــــادرت در قــــاب عکــــس های خانه

دنــــبال استــــخوانت مـــی گردد

آدم تــــوی عکس هــــیچ وقت پـــیر نمی شود

امــا تــو تا استـــخوان ترکانــدی

مادرت ســفید شد و به خواب رفـت

شـاید برای یک بــار خــوابت را ببــیند ...



پ...ن : ســـخت است تمام حرفـــهاي نا گفته ات را به يكباره بگــويي...



+نوشته شـــده در ساعــت23:54 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
به کـــدامین شهید بابا بگـــویم؟



ســـلام بـــابـــا...


دوباره بایـــد یک شـــاخه گـــُل بگــــیرم دستــــم

راه بیفـــتم دنبـــــال قبــــرت

کــه لابد " تــــو " آنجـــــایی...




+نوشته شـــده در ساعــت13:32 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
من به دلم اجازه سوختن میدهم

اجازه خانم معلم ؟

این روز پدری که می گویند یعنی همان روز بابایی که دو بخش دارد یا بابایی که وقتی رفت روی مین ؟

اجـــازه ؟

میشود برای روز بابا اشــک هایم را به عنوان هــــدیه بدهــــم ؟

میشـــود مامان موهای سپیــــدش ...؟

اصــــلا بگذریم ...

راســــتی خـــانم معلم من دلـــم بابای دو بخــــشی میخواهد ...

هر چـــــند که نیســــتی

هر چــــند که هســـــتی

هر چنــــد که دوری و نزدیــــک

امــــا روزت مـــــبارک ...


+  "من" فقط همیــــن امـــشبُ بابا میخوام

+نوشته شـــده در ساعــت1:47 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
فصل دلتنگی هایم نزدیک است...



ســـــلام بــــابــــــا




مــادر هـــر پنج شنبه سراغت را


از امــام زاده ابراهیــم می گیرد


در گــوش ضریح می نالــد


پسـرم در راه کـربلا گم شد


اسمش حــــسین اســـت و عاشـــق اباالفضل


پوتیـــن نداشت


کتـــــانی مدرســه اش را پوشــیده بود


و جـــــیب پیراهن خاک خورده اش پر بود


از عطر کمـــــیل و توســــل


لااقل یــک شــب به خـواب های شکــسته اش سـری بزن


بگــــو که با جبــــرئیل و حــاج همت هم خــانه ای


شـــــاید کمـــــی آسوده تر بخوابد


حـال ماهــم مثل هم است


و جــز مـــرگ، مــلالی نیست....


+نوشته شـــده در ساعــت21:57 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
آی شلمچه رفته ها بابای منو ندیدین؟

بسم رب الزهـــــــــرا سلام الله عليهـــــا



سلام بـــابــــا...



زل زده بودم به خـــاک شــــلمچه...

گفتم : شلمچه...؟؟ 

اگه عرســــكمو بــــدم بهت بدم

بابامـــــو بهم ميـــــدي...؟؟؟

.
.

مــــامـــان هــــم انگار با خاک  سرو سري دارد

نميدانـــــم... شـــــايد هم گله دارد

.
.

مـــ ن اما...

مــــ ن اما...هيچ

جواب سلامم مـــــــــرا بس است...

 مَرد مومن...


درد نوشت:

آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟

ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟

ای خاک  تو چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟

ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم .

+نوشته شـــده در ساعــت19:29 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |
این تیــــتر درد دارد
لا...لا...گل پونه ...

نه ... خوابم نمی برد.خیلی وقت است که چشم های بابا ندیده ام روی هم نمی رود

بچه که بودم وقتی خوابم نمی برد عزیز جون می گفت : ستاره ها را بشمار ... و من  به جای ستاره ها

روزهای نبودنت را می شمردم

راستی بابا، بیست وچهار سال نبودنت یعنی چند روز ؟؟

مادر که می گوید: یک قرن ...

بابابیست وچهار سال است که هر وقت می گویند: نام پدر ؟ صدای سوختن دلم را می شنوم ...

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...

هر سال من را می فرستد شلمچه دنبال تو بگردم و خودش خانه را آماده می کند برای آمدنت ...

بابا مادر برای روز تولدم شمع بیست وچهارسالگی خرید

شمع بیست وچهار سالگی خرید و من بیست وچهار سال بی بابایی ام را فوت کردم


بابا من دلم  تو را می خواهد ...

 

عزیز جون می گفت: همیشه بابا دوست داشت موهایت راببافدو حالا که چند تار موی سپیدم را می بیند

بغضش می گیرد و می گوید : ننه جان اگر بابا ببیند غصه می خورد

من هم میان گریه هایم می خندم و می گویم: عزیز جان بگذار غصه بخورد... چقدر بي انصاف است این داماد تو








به دلــــم برات شــــده بابام مـــــیاد امـــــشب...
+نوشته شـــده در ساعــت22:16 تــوسط گمنــام مثل پــدرم |